خرید بک لینک
همیشه میگفت ساااجده برای همه نوشتی الااا من،مثلا من دوستت ام هااا!منم میخندیدم و میگفتم می نویسم برا تواااام.اونم میگفت حالااا دیگه نمیخوام. میخوام برات بنویسم،شاید هیچوقت نخونیش،شایدم یه روزی راهت بیفته اینطرفا و یهو ببینی،عه یه نوشته اس که مخاطبش چقدر شبیهته... شاید،شاید هم یه روزی خودم برات فرستادمش! دختر لطیف ،با چشم های خوشرنگِ سبز... امروز؛به یاد تمام لحظات خوشی که با هم داشتیم برایت خواهم نوشت رفیق روزهای دورم،شهرزاد از تو شروع شد .چشمهایش بزرگ علوی ،ماهی سیاه کوچولو ،سارا کورو،me before you ، لانتوری، کوچه مهرناز،محک،در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام،قاصد تجربه های همه تلخ به دلم میگوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب،ابی خاکستری سیاه،عمارت مسعودیه... عمارتی که خواستیم با هم به صرف صبحانه آن هم مهمان من به آنجا برویم و نرفتیم... یادم نمی رود که چقدر عاشق نوتلا بودی... به یاد تمامِ تو،به یاد کسی که ذوق هایمان برای چیزها مشترک بود به یاد دختری که بارها آن عکسی که جلوی مدرسه گرفته بودیم را به من نشان میداد و میگفت ببین ساجده ببین اینجا نور خورده به موهام رنگ موهای تو شده ،ببین چقدر شبیه ایم ... و چقدر شبیه بودیم.به یاد شباهتی که چندین نفر بارها گفتند شبیه اید و بودیم. به یاد دست خط قشنگت ،به یاد نوشتنِ تو در دفترچه ی کوچک گل گلی ام با عنوان اولین برف زمستان .برفی

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

غم دارم...یه روز مونده به تولدم؛یه روز هم نه.کمتر . تا فردا صبح ساعت٧ یه روز نیست.کمتر از یه روز مونده یه تولدم و غم عالم رو دلمه.نهایت کمال ادما چیه؟چرا هیچوقت از ته دل خوشحال نمیشن؟مگه قرار نبود من خوشحال باشم از بعد چیزی که برام رقم خورد.چرا نیستم؟چرا غم هست .چی میخوام چی نمیخوام.دلم امید میخواد دلم حال خوش میخواد دلم نور میخواد دلم حسی رو میخواد که همه این حسای بد و فکرای بد رو از بین ببره.دلم برف میخواد ارامش برف رو میخواد.دلم میخواد فردا دور نشم از بهترینای زندگی ام.به چه قیمتی برم؟به قیمت ندیدنشون؟!زندگی مگه چقدر ارزش داره که بخوای بدویی دنبالش کاش امروز هیچوقت تموم نشه.کاش به شب نرسه.کاش فردا نیاد.کاش بزرگ نشم.کاش ٣٠مهرِ فردا روزی نباشه که دور شم ازشون.کاش لحظه ی ناب تولدم توی اتوبان تهران قم نباشم.کاش وا بده زندگی کاش زمان متوقف شه.دوری سخته .خیلی سخت.قدر نزدیکی ها خیلی نزدیکی های زندگیتون رو بدونید. +یک روز پیش از تولد نوشت.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

شرایط سخته.وقتی روی صندلی های دانشکده ای که دوستش ندارم میشینم و خم میشم و ارنج دو تا دستام رو تکیه میدم به زانوام و بعد سرمو تا حد ممکن خم میکنم و زل میزنم به زمین می فهمم شرایط چقدر سخته.وقتی خسته ای و یک روز تمام خودت رو نمی بینی تو اینه حتی، یعنی شرایطت سخته.وقتی توی کلاس زل میزنی به در و از خودت می پرسی چند سال پیش اینجا بیمارستان بوده؟!جواب یحتمل اش هم میدی که خیلی سال .توی اتوبوس وقتی شجریان میخونه اهای خبر دار خوابی یا بیدار مستی یا هوشیار... و تو با خودت میگی خبر دار نبودی.دو ماه پیش نمیدونستی اینجایی که الان نشستی ایندته. با تمام این ماجراها و حرفا و سختیا و دردسراش من خودمو میشناسم و میدونم ٦سال دیگه،چقدر دلتنگ این دانشگاه لعنتی و ادمای لعنتی ترش میشم چقدر دلتنگ وقتی میشم که استاد عزیزی میخونه: "پریا هیچی نگفتن،زار و زار گریه میکردن پریا مثل ابرای باهار گریه میکردن پریا" دلتنگ نورای رنگی سقف اتوبوسای شبای چهارشنبه ابی ، صورتی و به قول یلدا رویایی دلتنگ خنده هامون بعد شام دلتنگ برعکس شدن قابلمه فاطمه توی ظرف سارا که مسببش من بودم دلتنگ جمکران رفتنامون و در به در دنبال فلافل گشتنمون دلتنگ هری پاتر دیدمون و غر زدن من که چرا اسمشونو یاد نمیگیرم چرا فقط اسنیپ رو یادم می مونه. دلتنگ سرویسای ساعت٧.١٠. و... این شهر و دانشکده با تموم سختی هاش که اتفاقا کم هم نیست دوست داشتنیه دو

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

نمیشه گذشت ازش،هرجایی می بینم سهراب گفته"صدا کن مرا،صدای تو خوب است" بی برو و برگشت یادش می افتم.مغرورترین فردی که توی عمرم دیدم تو بودی!جذاب بودی برام هنوز هم هستی به همون شدت و همون تشدید ذ جذاب!تو مثل بقیه نبودی که نبینمت و یادم بری،یادم بره چقدر زیاد دوست داشتمت.یادم نرفت .تمام لحظات ات رو یادمه.از شروع بگیر تا پایانش.هنوز هم ،برای انتخاب عکس پروفایلم به تو فکر میکنم.به جدی بودنت.به یاد نیاوردنات .و به تمام جذابیتایی که شاید برای همه تعریف نشده باشه.شاید تو اِن صفرم باشی.تعریف نشده برای بقیه ولی بی نهایت برای من! از خاطرم نمیری.دوست داشتنی ترین روزهای عجیب و شیرین گذشته.از خاطرم نمیری واس خاطر تمام احساسی که متفاوت از تمامی احساسام بهت داشتم و دارم. دوستت دارم،اروم خنک ...همون دوست داشتنی که قبلا برات نوشتم.گفته بودم زمان که بگذره چقدر خوب دوستت خواهم داشت و حالا زمان گذشته و دوستت دارم،طوری که هیچکس ندونه.اروم خنک لطیف دزدکی.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

یکی رو دیدم که برگشت به شاگردش گفت نترسی بری اونجا ابرومون رو ببری،بعدش خندید درست مثل خودت.خودِ خودت بعدشم بنظرم گفت خداحافظ و رفت ! از پشت که نگاش کردم یاد تو افتادم حتی حرف زدنش هم منو یادت انداخت.همین شد که بلند شدم و بدون ذره ای فکر بهت زنگ زدم و بوق دوم که جواب دادی دیگه نفهمیدم کجام و چه حالی داشتم که قابل وصف نیست.تو دوست داشتنی روزای گذشته منی و هنوز هم مست میشم از صدات. وقتی خندیدی و گفتی شهر خیلی خوبی قبول شدی وکلی شوخی کردی یا وقتی گفتی یه روز تونستی بیا سر بزن جذابی برام لعنتی انقدر زیاد که هنوزم حسم بهت قویه.هنوز عاشق مغرور بودنتم و کااش بدونی الان چقدر دوست داشتنم دل انگیزه.درست مثل خودت

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

بی تعارف،از شهرش و تمااام ادماش

متنفرم.متنفر

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

من بهترین دوستام رو سر پیچ گم کردم نمیدونم من پیچیدم و اونا ناپدید شدن یهو یا برعکسش. من بهترین دوستای زندگیم رو دقیقن اونجایی که بهشون نیاز داشتم از دست دادم. از سارا که از اول سال با هم مشکل داشتیم بگیر تا هانیه که بهترین لحظه هارو واسه هم ساختیم همشون برام عزیز بودن.عزیزایی که نمیتونم به کسی بفهمونم یعنی چی... دوستامو از دست دادم دقیقن اون زمانی که هممون شکل هم شده بودیم .خنده هامون یهو گم شد و انقدر دور شد ازمون که حالا یه صفحه محو مونده ازش.این از دست دادنه؛سخت بود برام و هنوزم هست.همیشه وقتی یادش می افتم سخته. انقد ناراحتم میکنه که پاشم و بخوام برم گم شم.بخوام هرطوری شده برگردم به اون روزای لعنتی.حتی بدترین روزاش.روزایی که اوج ناراحتیم بود و گریه میکردم و دوست داشتم هر چه زودتر تموم شه و خب...گوه خوردم! دلم تنگ شده واسه حرفای عاطفه درباره م واسه درس خوندنای مهسا واسه بانمک بازی زینب و صاف و رو راست بودن مبینا واسه غرغرای جوکار و مخِ خفنِ نیلوفر واسه رشته انسانی واسه سوالای زهرا واسه رفتارای سارا و گاهی مسخره بازیاش راجب دکتررضوی واسه معصومه و عشوه ای که میریخت حتی واسه مهسا که نگم؛چقدر لحظات خوبی داشتم باهاش واسه تیکهاش سر کلاس و... واسه هانیه و بانمک بودنش و بهترین خنده هامون به همه چی واسه عارفه و شعر خوندنش و صدای قشنگش و باز هم خاطره های خوبی که داشتیم واسه زینب و وقتی ز

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

صدامون از سرویسای ۷:۱۰ دقیقه.از کافه نقطه.از خستگیای روزای سه شنبه و چهارشنبه.از یزدان پناه از کلاسای کلافه کننده زبان،از دوشنبهی تعطیل.از تیراندازی .از بام قم! .از اندوه اون سه شنبه تو اتوبوس.از زنگ تلفن نصفه شبی که ۱۰۴ چه خبره؟ از رستوران ایتالیایی .از بیابون از مطهری .از پشت بام دانشکده و اون عکس سه تایی.از کارت دانشجویی .از حس پوشیدن روپوش برا اولین دفعه.از نقاشی کشیدنا و نقاشی خواستنا . از گروهای جزوه نویسی.از گریه.از سرمای غمناک محوطه خوابگاه.از دلم کویره تویی که میلرزونیش.از کلاسای دوستداشتنی ادبیات.از خیریه ریحانه النبی. از زلزله.از لایو گذاشتن.از ماشین قرمز.از اون شب سیرنگ.از پاستا.از نودل و نیمرو و شیر.از اون شب تو اتاق تی وی که با غم خندیدیم.از بستنی خریدن هول هولکی.از کلاسای منفور سلامت.از سالاد شیرازی .از کمتر از ۱ دقیقه و ۵۰ ثانیه.از کتابخونه مرعشی .از اسنپ.از اژانس بانوان.از چاییهای بیمزه دانشکده.از خداوند متعادل قلب رو طوری افریده.از رفرنس.از ماکارونی بی مزمون.از گری.جان کوییرا.از پیتزا.از میانترم...از خندیدنای تا نصفه شب اتاق ما و مهمونامون میشنوی ؟ صدای خاطره ها هنوز زندس... صدای ما.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی