همیشه میگفت ساااجده برای همه نوشتی الااا من،مثلا من دوستت ام هااا!منم میخندیدم و میگفتم می نویسم برا تواااام.اونم میگفت حالااا دیگه نمیخوام.
میخوام برات بنویسم،شاید هیچوقت نخونیش،شایدم یه روزی راهت بیفته اینطرفا و یهو ببینی،عه یه نوشته اس که مخاطبش چقدر شبیهته...
شاید،شاید هم یه روزی خودم برات فرستادمش!
دختر لطیف ،با چشم های خوشرنگِ سبز...
امروز؛به یاد تمام لحظات خوشی که با هم داشتیم برایت خواهم نوشت
رفیق روزهای دورم،شهرزاد از تو شروع شد .چشمهایش بزرگ علوی ،ماهی سیاه کوچولو ،سارا کورو،me before you ، لانتوری، کوچه مهرناز،محک،در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام،قاصد تجربه های همه تلخ به دلم میگوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب،ابی خاکستری سیاه،عمارت مسعودیه...
عمارتی که خواستیم با هم به صرف صبحانه آن هم مهمان من به آنجا برویم و نرفتیم...
یادم نمی رود که چقدر عاشق نوتلا بودی...
به یاد تمامِ تو،به یاد کسی که ذوق هایمان برای چیزها مشترک بود
به یاد دختری که بارها آن عکسی که جلوی مدرسه گرفته بودیم را به من نشان میداد و میگفت ببین ساجده ببین اینجا نور خورده به موهام رنگ موهای تو شده ،ببین چقدر شبیه ایم ...
و چقدر شبیه بودیم.به یاد شباهتی که چندین نفر بارها گفتند شبیه اید و بودیم.
به یاد دست خط قشنگت ،به یاد نوشتنِ تو در دفترچه ی کوچک گل گلی ام با عنوان اولین برف زمستان .برفی
برچسب:
نویسنده: بهراد ایمانی
تاريخ: پنجشنبه
5 بهمن
1396 ساعت: 19:17